|
با
انگشتان کشیده ات نخهای سفید را به دورت می تنی. چشمهای سیاهت
از پشت نقاب پیداست، توان نگاه کردن در چشمهایت را ندارم. صدایت
حرام است. احساس میکنم مرغ سحر را زیر آن نقاب زمزمه میکنی.
حتما افکارت پریشان است، به پریشانی نخهایی که می تنی. شاید نخ
اول برایت یاداوریست از هفته های اضطراب، نخ دوم نشانیست از لباسی
راه راه و شاید هم آبی رنگ، نخ سوم خاطرهای از دستی سنگین،
نخ چهارم افسوس حلقههای گم شده و نخ پنجم یادآور نخی که از آن
کهنه پتوی فرسوده بیرون کشیدی تا زنانگیت را در آن اتاق کوچک دوباره
زنده کنی. میتنی و میتنی و میتنی. قفست تار عنکبوتی را
ماند که بوی پوسیدگی و کهنگی میدهد. قیچی بر دست می گیری. تارهای
عنکبوت را میچینی، یکی پس از دیگری. زنها قفست را بلند میکنند.
خارج میشوی و نقاب از صورت برمیداری. چشمهایت میخندند. برق آن
دو چشم همیشه عاشق خبر از آزادگی می دهد و رهایی
سکوت. سکوت. سکوت. دهانش را بسته و سخن نمیگوید. صدای سکوتش فریاد
آخرین شب شیرین را ماند که نمیخواست برود. همان فریادهای آنور
دیوار که پشت آن دیوار بلند مدفون شدند. فریادهای خاموش مریوان،
نالههای بی صدای دشتهای مهاباد، آههای پرسوز ماکو. قفسش سرد
است، سرد سرد، سرد و خاکستری. حتما سردش است. حتما دلش هوای بهاران
دارد. حتما دلش میخواهد از همان کوه کناری بالا رود و با صدای
زیبای زنانه اش چهار ستون کوه را به لرزه درآورد. میچرخد و میچرخد.
قفس را آرام آرام سبز میکند. سبز سبز. جوانه میزند و سبزینگی
زنانهاش از زیر آن همه سردی و سکوت، از زیر آن دیوار بلند سنگی
دشتها و کوهها را درمینوردد
زنانگیم را دوست دارم. موهای بلندم را دوست دارم، قرمزشان میکنم
و از دو سو میبافم. نه نه... اینطوری نه...بازشان میکنم، دورم
میریزم و میسپارمشان به دست باد. حالا بیشتر دوست دارم. اما نه!
یادم میافتد که زنانگیم حرام است، که باید در خانه نهانش کنم،
که باید زیر پارچه بپوشانمش. یادم میافتد که پشت میلههای بلند
حبس کشیدی و محکوم شدی به زن بودن. محکوم شدی به حق خواهی و آزادگی
و روزها و ماهها و سالهای زیبای زنانگیت محکوم شدند به پوسیدن
در چهار دیوار زندان شهر، زندان خانه و زندان جامعه. سر تا پا
سفید پوش پا بر قفس میگذارم. موهایم را از دست باد می گیرم و میسپارم
به تیزی قیچی. دستهایم برای یک لحظه میلرزند. صدای بریده شدن گیسوانم
تا مغز استخوانم رسوخ میکند. سنگفرش زمین قرمز میشود. دیگر دستهایم
نمیلرزد. مغرورم. قفست را ترک میکنم. سفید پوش خارج می شوم و
عروس دشتها می شوم. در آینه مینگرم. سیگاری آتش میکنم. زنانگیم
را میستایم

|